X
تبلیغات
خواندنی های حکیمانه
خواندنی های حکیمانه
جملات حکیمانه 2)وبلاگ گروهی)
این جا

آنقدر شاعرانه دروغ می گویندو آنقدر در دروغ هایشان شاعر می شوند
که نمیدانم در این سرزمین با این همه فریب
چگونه ست که دلم هنوز خواب باران را دوست دارد!

 

نویسنده: ثمین
نیما غم دل گو که غریبانه بگرییم
سر پیش هم آریم و دو بیگانه بگرییم...

نویسنده: رضا قهرمانی

بدن انسان می تونه تا 45 واحد درد رو تحمل کنه.
اما زمان تولد، یک زن تا 57 واحد درد رو احساس می کنه
این معادل شکسته شدن همزمان 20 استخوانه!
مادرتون رو دوست داشته باشید...

نویسنده: جواد بیرامی

در ادامه مطالب  روز مادر و تاریخ روز مادر...


برچسب‌ها: روز مادر و تاریخ روز مادر

ادامه مطلب...
نویسنده: نسیم ونوس

روزي استاد شهريار نامه اي دريافت مي کند که روي پاکت يا داخل آن نشاني از فرستنده اش نبود…
“شهريار
...عکست را در مجله اي ديدم خيلي شکسته شده اي، سخت متاثر شدم. گفتم: خداي من اين چ...
هره ي دلداه ي من است؟ اين همان شهريار است؟ اين قيافه ي نجيب و دوست داشتني دانشجوي چهل سال پيش مدرسه دار الفنون است؟ نه من خواب مي بينم. سخت اشک ريختم. بطوريکه دختر کوچکم سهيلا علت دگرگونيم را پرسيد؟ به او گفتم: عزيزم، براي جواني از دست رفته و خاطرات فراموش نشدني آن دوران. به ياد آن شبي افتادم که مي خواستي مرا به خانه مان برساني، همان که به در خانه رسيديم گفتم نمي گذارم تنها برگردي و وقتي ترا به نزديک منزلت رساندم تو گفتي صحيح نيست يک دختر در اين دل شب تنها برود و دوباره برگشتيم و آنقدر رفتيم و آمديم که يکدفعه سپيده دميده بود… و يادت هست که والدينم چه نگران شده بودند. آيا يادت هست به ييلاقمان پياده آمده بودي و من در اتاق به تمرين سه تاري که بمن ياد داده بودي مشغول بودم و اکنون نيز گهگاه سه تار را بدست مي گيرم و غزل زير ترا زمزمه مي کنم:
گذشته من و جانان به سينما ماند
خدا ستاره ي اين سينما نگه دارد”
استاد که چهره اش دگرگون شده بود سپس به دوست و همدم خود مي گويد:
“درست نوشته است روزي از من خواسته بود تا از دارالفنون مرخصي بگيرم و به ييلاقشان بروم و وقتي همکلاسي ها از حالم با خبر شدند مرخصيم را از رئيس دارالفنون گرفتند و من شبانه خود را به ييلاق او رساندم. و چون چراغ اتاقش روشن بود در دستگاه شور با سه تار و با چشمان اشکبار غزلي را که سروده بودم را با صداي بلند خواند:


 
باز کن نغمه جانسوزي از آن ساز امشب
تا کني عقده ي اشک از دل من باز امشب
ساز در دست تو سوز دل من مي گويد
من هم از دست تو دارم گله چون ساز امشب
مرغ دل در قفس سينه من مي نالد
بلبل ساز ترا ديده هم آواز امشب
زير هر پرده ساز تو هزاران راز است
بيم آن است که از پرده فتد راز امشب
گرد شمع رخت اي شوخ من سوخته جان
پر چو پروانه کنم باز به پرواز ناز امشب
کرد شوق چمن وصل تو اي مايه ي ناز
بلبل طبع مرا قافيه پرداز امشب
شهريار آمده با کوکبه ي گوهر اشک
به گدايي تو اي شاهد طناز امشب


و تا صداي مرا شنيد مي خواست خود را از پنجره به بيرون بيندازد که با التماسهاي من منصرف شد و سپس پدر و مادرش مرا به خانه اشان بردند و هنگامي که ما را تنها گذاشتند غزل زير را سرودم:

پروانه وش از شوق تو در آتشم امشب
مي سوزم و با اين همه سوزش خوشم امشب
در پاي من افتاد سر از شوق چو دانست
مهمان تو خورشيد رخ و مهوشم امشب
در راه حرم قافله از سوسن و سنبل
وز سرو و صنوبر علم چاوشم امشب
بزداي غبار از دل من تا بزدايد
زلف پريان گرد ره از افرشم امشب
کوبيده بسي کوه و کمر سر خوش و اينک
در پاي تو افتاده ام و بي هشم امشب
يا رب چه وصالي و چه روياي بهشتي است
گو باز نگيرد سر از بالشم امشب
بلبل که شود ذوق زده لال شود لال
اي لاله نپرسي که چرا خامشم امشب
در چشم تو دوريست بهشتي که نوازد
با جام در افشان و مي بيغشم امشب
ما را بخدا باز گذاريد خدا را
اين است خود از خلق خدا خواهشم امشب
قمري ز پي تهنيت وصل تو خواند
بر سرو سرود غزل دلکشم امشب”

و روز بعد استاد پاسخ نامه دوست جوانيش را که پري خطاب مي کرد چنين سرود:

“پير اگر باشم چه غم، عشقم جوان است اي پري
وين جواني هم هنوزش عنفوان است اي پري
هر چه عاشق پير تر عشقش جوانتر اي عجب
دل دهد تاوان اگر تن ناتوان است اي پري
پيل مــاه و سال را پهلو نمي کردم تهي
با غمت پهلو زدم، غم پهلوان است اي پري
هر کتاب تازه اي کز ناز داري خود بخوان
من حريفي کهنه ام درسم روان است اي پري
ياد ايامي که دل ها بود لبريز اميد
آن اوان هم عمر بود اين هم اوان است اي پري
روح سهراب جوان از آسمان ها هم گذشت
نوشدارويش، هنوز از پي دوان است اي پري
با نــواهــاي جـــرس گاهـــي به فـــريادم بــرس
کيــــن ز راه افــتاده هم از کاروان است اي پري
کـــام درويشـــــان نداده خـدمت پيران چه سود
پيــــر را گــــو شــهريار از شبروان است اي پري”
 
منبع:http://ozra-mojibi.blogfa.com/post-3371.aspx
 
نویسنده: حسن رفعتی نژاد

می‌گویند زمانی که قرار بود دادگاه لاهه برای رسیدگی به دعاوی انگلیس در ماجرای ملی شدن صنعت نفت ایران تشکیل شود، دکتر مصدق با هیات همراه زودتر از موقع به محل رفت. در حالی که پیشاپیش جای نشستن همه‌ی شرکت‌کنندگان تعیین شده بود، دکتر مصدق رفت و به نمایندگی از ایران روی صندلی نماینده انگلستان نشست.

پیش از آغاز نشست، یکی دو بار به دکتر مصدق گفتند که اینجا برای نماینده هیات انگلیسی در نظر گرفته شده و جای شما آن جاست. اما پیرمرد توجهی نكرد و روی همان صندلی نشست...

جلسه داشت آغاز می‌شد و نماینده هیات انگلیس روبروی دکتر مصدق منتظر ایستاده بود تا بلکه دکتر مصدق بلند شود و او بتواند روی صندلی خویش بنشیند، اما پیرمرد اصلاً نگاهش هم نمی‌کرد.

جلسه آغاز شد و قاضی رسیدگی‌کننده به دکتر مصدق رو کرد و گفت: شما جای نماینده انگلستان نشسته‌اید. جای شما آن جاست.

کم کم ماجرا داشت پیچیده می‌شد و بیخ پیدا می‌كرد که دکتر مصدق بالاخره به صدا در آمد و گفت: «شما فكر می‌کنید نمی‌دانیم صندلی ما کجاست و صندلی نماینده هیات انگلیس کدام است؟ نه جناب رییس! خوب می‌دانیم جایمان کدام است. اما علت این كه چند دقیقه‌ای روی صندلی دوستان نشستم به خاطر این بود تا دوستان بدانند بر جای دیگران نشستن یعنی چه؟»

او اضافه کرد: «سال‌های سال است دولت انگلستان در سرزمین ما خیمه زده و کم کم یادشان رفته که جایشان این جا نیست و ایران سرزمین آبا و اجدادی ماست نه سرزمین آنان ...»

سكوتی عمیق فضای دادگاه را احاطه كرده بود و دكتر مصدق بعد از پایان سخنانش كمی سكوت كرد و آرام بلند شد و به روی صندلی خویش قرار گرفت.

با همین ابتکار و حرکت عجیب بود که تا انتهای نشست، فضای جلسه تحت تاثیر مستقیم این رفتار پیرمرد قرار گرفته بود و در نهایت نیز انگلستان محکوم شد.

نویسنده: حسن رفعتی نژاد
دلتنگي هاي قديم حرمتي داشتند كه در دلخوشي هاي امروز نيست 

برد نهايي شادي هاي امروز مثل آواز خوانندگان پاپ تا سر پيچ  حنجره است 

در حاليكه دل آدمي از اين شادي اجاره اي  بي خبر و گريزان است . 

لذتي كه در هجران است در وصال نيست . چرا ؟ 

زيرا وصال ، وصال دو روح نيست بلكه وصال دو جسم ناهمگون است .

وصال حقيقي  با معشوق حقيقي - خدا - امكانپذير است .

دلتنگي ها ، چون ميوه اين عشق بزرگ و ماندگارند ، شيرين و  خواستني اند .


حسين موسوي  

نویسنده: حسین موسوی
فی‌الواقع که چقدر بی چشم و روست این آدمیزاد!
مثل گرگ، آدم را پاره پاره می‌کند.
و فردایش راست راست در خیابان راه می‌رود!
این چه جور گرگی است که تا روز پیش از غارت،
حتی تا ساعتی پیش از غارت از بره هم رام‌تر می‌نماید!؟

 "محمود دولت آبادی" از رمان کلیدر

نویسنده: رضا قهرمانی
آلفرد نوبل دانشمند، مخترع، شیمی دان، مهندس و صنعتگر سوئدی قرن نوزدهم میلادی ست که دینامیت و دیگر مواد منفجره ی قوی را اختراع کرد. او از جمله افراد معدودی بود که این شانس را داشت تا قبل از مردن، آگهی وفاتش را بخواند!
زمانی که برادرش لودویگ فوت شد، روزنامه‌ها به اشتباه فکر کردند که نوبل معروف (مخترع دینامیت) مرده است. آلفرد وقتی صبح روزنامه ها را می‌خواند با دیدن آگهی صفحه اول، میخکوب شد:
«آلفرد نو...
بل، دلال مرگ و مخترع مر‌گ آور ترین سلاح بشری مرد!»
آلفرد، خیلی ناراحت شد. با خود فکر کرد:
آیا خوب است که من را پس از مرگ این گونه بشناسند؟
سریع وصیت نامه‌اش را آورد. جمله‌های بسیاری را خط زد و اصلاح کرد.
پیشنهاد کرد ثروتش صرف جایزه‌ای برای صلح و پیشرفت‌های صلح آمیز شود.
امروزه نوبل را نه به نام دینامیت، بلکه به نام مبدع جایزه ی صلح نوبل، جایزه‌های فیزیک و شیمی نوبل و ... می‌شناسیم.
او امروز، هویت دیگری دارد.

☼ یک «تصمیم درست»، برای تغییر یک سرنوشت کافی است!
نویسنده: پری عروجی

در بالای قبر کشیشی در کلیسای وست مینستر نوشته شده است:
کودك كه بودم می خواستم دنیا را تغییر دهم .بزرگتر كه شدم متوجه شدم دنیا خیلی بزرگ است من باید انگلستان را تغییر دهم . بعدها انگلستان را هم بزرگ دیدم و تصمیم گرفتم شهرم را تغییر دهم . در سالخوردگی تصمیم گرفتم خانواده ام را متحول كنم . اینك كه در آستانه مرگ هستم می فهمم كه اگرروز اول خودم راتغییر داده بودم، شایدمی توانستم دنیا را هم تغییر دهم....

نویسنده: رضا قهرمانی

ضرب المثل هاي دورريختني

-خواهي نشوي رسوا همرنگ جماعت شود

-تربيت نااهل را چون گردكان بر گنبد است

-اصل بد نکو نگردد چونكه بنيادش بد است

-تا نباشد چوب تر فرمان نبرد گاو و خر

-نرود ميخ آهنين در سنگ

-گليم بخت كسي را بافتند سياه به آب زمزم و كوثر سفيد نتوان كرد.

-هنر نزد ايرانيان است و بس

-اگر شريك خوب بود خدا براي خودش انتخاب مي كرد

-با يك گل بهار نمي شود

-يك دست صدا ندارد

-آب كه از سر گذشت چه يك ني چه صد ني

-چو فردا شود فكر فردا كنيم

-هرآنكس كه دندان دهد نان دهد

-ترك عادت موجب مرض است

-هركسي را بهر كاري ساختند

-كار هر بز نيست خرمن كوفتن -گاو نر مي خواهد مرد كهن

اما جالب اين است كه در مقابل مفاهيم سنتي مثل يك گل بهار نمي شود و يا يك دست صدا ندارد، چرا براي مقابله با آنها به ياد پيام هاي زيباي مولانا و سعدي و ديگران نمي افتيم مثلا حضرت مولانا مي گويد:

تو مگو همه به جنگند و ز صلح من چه آيد

تو يكي نه اي هزاري تو چراغ خود برافروز

نویسنده: حسن رفعتی نژاد
 مرتضی مطهری در کتاب حق و باطل جملاتی به این مضمون نوشته اند :

از کودکی همیشه این سوال برایم مطرح بود که :
چرا قطار تا وقتی ایستاده است کسی به او سنگ نمی زند...
اما وقتی قطار به راه افتاد سنگباران می شود...
این معما برایم بود تا وقتی که بزرگ شدم و وارد اجتماع شدم
دیدم این‏ قانون کلی زندگی ما ایرانیان است که
هر کسی و هر چیزی تا وقتی که ساکن‏ است مورد احترام است.
تا ساکت است مورد تعظیم و تبجیل است
اما همینکه به راه افتاد و یک قدم برداشت نه تنها کسی کمکش نمی‏کند ،
بلکه‏ سنگ است که بطرف او پرتاب می‏شود
و این نشانه یک جامعه مرده است
ولی یک جامعه زنده فقط برای کسانی احترام قائل است که :
متکلم هستند نه‏ ساکت ، متحرکند نه ساکن ، باخبرترند نه بی‏خبرتر .

منبع:http://www.mobin-group.com/photo/Roozaane/Archive/1072.htm

نویسنده: پری عروجی

شهر پومپی در دامنه آتشفشانی به نام کوه عبرت ساخته شده بود
این شهر گردشگاه بسیار زیبایی برای ثروتمندان بود و یکی از زیباترین شهرهای روم بود!!
این قوم فاسد شدن تا آنجا که این شهر مرداب رذایل اخلاقی شد!!!
در این شهر جنگ میان حیوانات درنده و انسانها و انسان و انسان را در میادین اصلی شهر برگزار میکردند و این مبارزات تا جایی بود که یک نفر کشته شود!!
این شهر قتلگاه رهبران دین مسیحیت شده بود و ثروتمندان از ریختن خون افراد بی گناه لذت میبردند!!!!
در این شهر اوضاع و احوال بردگان بسیار خراب بود و اشراف زاده ها بردگان خود را مجبور به کارهای ناپسند میکردند و......
سر انجام عذاب از جایی وارد شد که آنها فکرش را نمیکردند!
آتشفشان کوه عبرت!(از آن به بعد عبرت نام گرفت)
آتشفشان در لحظه ای فوران کرد و پومپی را از صحنه روزگار حذف کرد!!و سالها در ابهام قرار داد!!
در 25 سال اول قرن بیستم تحقیقات باستانشناسی این شهر را کشف کرد و بعد از برداشت مقدار زیادی خاکستر آتشفشانی این شهر پدیدار شد!!!
جالب اینجا بود که بعد از گذشت دو هزار سال همه چیز مانند گذشته باقی بود!!
با وجود آ؛ن انفجار وحشتناک هیچ کس از جای خود تکان نخورده بود...حتی آثار غذا ها هم باقی مانده بود!!
خانواده ای که در حال غذا خوردن بودند در دم و در همان حال تبدیل به سنگ شده بود!!!
در چهره همه آنها ترس بسیار زیادی دیده میشد!!

در قرآن کریم آیاتی آمده که دانشمندان اون رو به این قوم ارتباط میدهند:
إِن كَانَتْ إِلاَّ صَيْحَةً وَاحِدَةً فَإِذَا هُمْ خَامِدُونَ (یس 29)
تنها يك فرياد بود و بس. و بناگاه [همه‏] آنها سرد بر جاى فسردند.

إِنَّا أَرْسَلْنَا عَلَيْهِمْ صَيْحَةً وَاحِدَةً فَكَانُوا كَهَشِيمِ الْمُحْتَظِرِ (قمر 31)
ما بر [سر] شان يك فرياد [مرگبار] فرستاديم و چون گياهِ خشكيده [كومه‏ها] ريزريز شدند.

Pompeii&Vesuvius.JPG

منبع:
http://goftomanedini.com/showthread.php?t=5679
http://3raj.com/?p=292

نویسنده: حسن رفعتی نژاد

Google

.: Weblog Themes By Blog Skin :.